روایتی متفاوت از حضور در حوزه هنری...

سه‌شنبه ۲۳ تير ۱۴۰۵ - ۲۰:۳۸
کد خبر :  ۳۵۴۹۸۳

بسم الله الرحمن الرحیم

 وارد سالن حوزه هنری که می شوی، همیشه عکس شهدا و کتابها به استقبالت می آیند، اما امروز، دانش آموزان میناب شده بودند میزبان حضور هنرمندان. از در که وارد شدم، چشم در چشم کودکان شهید مینابی، محو رنگ های روی تصاویر شدم. هنرمندانی که آمده بودند معصومیت خفته در نگاه های کودکانه ایران را به قلب تاریخ قاب کنند و با نقاشی، این فرشتگان کوچک را، در ذهن ها ماندگار کنند. بین جمعیت رنگ حضور مردی زلالی آفتاب را به سالن نمایشگاه آورده بود؛ اما نمیشناختمش. مثل همه غریبه ها بود اما انگار آشناترین آدم امروز بود. با دوستان سلام و احوالپرسی کردم، سر برگردانم به راهرو سمت راست، کلاس درسی دایر بود. کلاسی به عشق وطن به یاد میناب، با حضور هدیه های قمارباز تاریخ، که جانِ ایران را به لب رسانده بود. عکس های داخل راهرو آدم را به وجد می آورد. عطر متبرک گلاب و گل های طبیعی، آغشته به اشک استاد در فراق شهدا راهروی منتهی به کلاس را زیبا کرده بود. استاد مرد آرامی بود، با همه خونگرم سلام میکرد، همه برایش مثل دختران میناب بودند. بین من که روسری را لبنانی بسته و چادر عربی پوشیده بودم، و دختری که پیراهن خامه دوزی سفید و دامن سبز روشنش چشم را متوجه او میکرد، برای او تفاوت به قدر لحظه سلام کردن بود. ازینکه تا به این لحظه عمر، هنرش را ندیده بودم،متأسف شدم. پس از سالها دوری از نقاشی، امروز برای من روز هنر بود. هنری که مرکب شهادت شده بود، آن هم نه در قاب یک رزمنده، به قدر قامت کوتاه ۱۲۲ دانش آموز دبستانی !!

 #ستاره‌های‌خاکی | روایت مردم خراسان جنوبی https://eitaa.com/setarehayekhaki

ارسال نظر